من زیر باران ایستاده ام و انتظار تو را میکشم
چتری روی سرم نیست
میخواهم قدم هایت را
با تعداد قطره های باران شماره کنم
تو قبل از پایان باران میرسی
یا باران قبل از آمدن تو به پایان میرسد؟
مرا که ملالی نیست
حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم
نه از بوی سای باران خورده خسته میشوم
نه از خاکی که باران، غبار را از آن ربوده است.
هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند
و خواستی دیوار را از میان دیدارهای مان برداری بیا
من تا آخرین فصل باران منتظرت میمانم...
.jpg)
نظرات شما عزیزان:
نیلوفر 
ساعت18:21---30 آبان 1390
خیلی قشنگ بود
|